تبليغاتX
رادیو جوان



سلام به دوستهای گل و مهربونم

خوفید

امروز میخوام یکی از غمگین ترین داستانهای کوتاهی رو که نوشتم رو براتون بنویسم راستش رو بخواهید حتی از دیدن این مطلب هم اشکم در میاد ولی خب خیلی هم دوستش دارم

من که کسی نیستم ولی میگند همه کارهای ادم مثل بچه هاش میمونه منم از دیدن این بچه ام دلم قیلی ویلی میره و البته خیلی هم دوستش دارما

راستی نظرات اجری فراموش نشه ها

روسری قرمز

سردش شده بود و دامن کوتاهش را روی پایش کشید

اه بلندی کشید زانوها را قائم کرده و دو دستش را روی ان گذاشت.سرش را روی دستها گذاشت و به پنجره اتاقش خیره شد

هفت روز بود که پدر را در خواب میدید جرات نداشت از کسی سراغش را بگیرد چون با هوش و زکاوتی که داشت میتوانست بفهمد که پدر دیگر در بین انها نیست از هفت روز پیش تا حالا خانه شان پر از مهمان شده بود عمه خاله دایی عموی ناتنی و کسانیکه اولین بار بود انها را میدید

به این فکر میکرد که وقتی اتفاقی برای یک نفری میافته همه از هم انتظار کمک دارند دوست فامیل اشنا و غریب همه میایند برای همدردی ولی در مراسم شادی اسم خیلی ها فاکتور گرفته میشود

همهمه ای به پا شد

عده ای از مهمانه برای خرید و گشت و گذار قصد رفتن کرده بودند

کسی به دخترک نگفت تو هم میایی یانه

هر کس به اتفاق خانواده اش  سوار ماشینهایشان شدند و رفتند

خانه ساکت شد او مانده بود و مادر ش

عمه خانم هم از درد پا نتونست بره از عمه پرسید چرا پاهایت درد میکند  عمه جواب نداد ولی وقتی دقت کرد دید گوشه دامن او بالا رفته و تمام پاهایش سیاه شده بود یادش امد که خودش به عمه گفته بود که بابام کجاست و عمه فقط روی پاهایش زده بود و اشک ریخته بود

اهی کشید

عمه گفت چرا اه میکشی

جواب داد دلم میخواد بمیرم

چرا عزیزم

عمه جوابی نشنید

بعد از چند ساعت همه از راه رسیدند و سو غاتیهایشان را یکی یکی به هم نشان میدادند تا اینکه رسید به روسریهایی که پر از نگین های ریز ودرشت بودندو هر کدامشان یک رنگ

هر کس برای دخترش یک دونه از انها را خریده بود

کسی به فکر دختر کوچولو نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترک دختر ها را میدید که با رو سریهایشان زیباتر شده بودند با صداقت کودکانه اش پرسید : پس من چی ؟

همه به سمت او نگاه کردند انگار که اولین بار است او را می دیدند انهایی که برای همدردی با او امده بودند در یک لحظه شادی خرید  اورا از یاد برده بودند !!!!!!!!!

عمه روسری دخترش را از دستش گرفت و به سر دختر کرد 

دخترک لبخند تلخی زد و رو سری را در اورد وقتی نگاهش کرد انگار که  درد میکشید چهره اش را در هم کشید و خوابید

       

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:46  توسط فریناز   | 



دخترک در گوشه ای از اتاق کنار قفس قناری نشسته بود و دستانش را زیر چانه زده و به قناری نگاه میکرد

پرنده کوچک هر چند دقیقه بال و پر زرد رنگش را تکانی میداد و خودش را تمیز میکرد ابی یا دونی میخورد و سر جایش بر میگشت ولی چند روزی بود که نمیخواند و پزواک صدایش در خانه پخش نشده بود تا روح بچه گانه دخترک شاد بشود

او محو تماشای کارهای مکرر پرنده زندانی در قفس بود که بادی تند وزید و صدای قیزقیز پنجره چوبی سفید رنگ را در اورد

باد سعی داشت پنجره را باز کند و پنجره مقاومت میکرد

نگاهش دوباره به سمت قناری بر گشت چشمان پرنده را غمگین دید انگار پرنده هم از این کارهای تکراری و در بند بودن خسته شده بود

دخترک قفس را برداشت و به طرف پنجره رفت باد ارام شده بود و از جدال با پنجره دست کشیده بود

هوای خنکی وارد خانه شد

دخترک لرزید

به قناری نگاه کرد در قفس را باز کرد تا او ازاد بشود

پرنده کوچک ارام رام بیرون امد و پر زد و کنار ایوان نشست و چهچهی سر داد

دخترک خندید

 شادی کودکانه اش با ازادی پرنده ۲برابر شد  قناری نگاهی به دخترک انداخت

دستش به گلدان شمعدانی کنار پنجره خورد و گلدان تکانی خورد او گلدان را نگه داشت و سر جایش قرار داد

همان موقع صدای چه چه قناری قطع شد

دخترک به سمت او نگاه کرد

و دید

گربه سیاهی جسد قناری را به دندان گرفته و به سمت حیاط میرود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم از عکس فرزادجون راستی این نوشته از خودم بودا نظرات اجریتون فراموش نشه لطفا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:3  توسط فریناز   | 



سلام ... ممنونم از فریناز که به من این افتخارو داد تا بیام حرفایی بنویسم تو وبلاگش!

والله من نه وبلاگ نویسم نه وبلاگ باز نه کلا می نویسم... پس امیدوارم انتظار نگارش خوبی نداشته باشید ... اما این دوست خوبمون فریناز که واقعا مهربونه و عاشق فرزاد حسنی و این بروبچ رادیو هستش چجوری شد که من با ایشون آشنا شدم؟!! فریناز جان که به جز قلم شیواش دستی در آرایشگری هم دارن از طریق یکی از آشناهام به من گفت که حاجی! من یه وبلاگ می خوام می تونی ردیفش کنی ... من گفتم : اوکی ... مقداری تامل کن بهت خبرشو میدم ... بعد از کلی تاخیر انداختن بالاخره من تونستم یه قالب براشون بسازمو به قول معروف وبلاگشون ردیف شد منم که دیدم این بنده ی خدا صفر کیلومتره یه راهنمای ۴-۵ صفحه ای دستی براشون نوشتم ! و بابت این تاخیر هم کلی شرمندشون شدم ... خلاصه از اون روز شد که تماس هامون شروع شد و هر جا به مشکلی میخورن من با کمال میل قضیه رو حل می کنم! برام شده یه تفریح سالم و مفید ... خوندن مطالبی که می نویسه برام یه عادت شده و یه جورایی منم که رادیویی نبودم شدم از پایه ثابتای هفت شنبه و نشونیو این حرفا (الکی)

خوب حالا هم که اعزامم به خدمت مقدس (برای اینکه بدونید فقط می گم : دوشنبه میرم پادگان ۰۴ ارتش "بیرجند") خدا لعت کنه دانشگاهایی که فقط بلدن حرف بزنن ولی پایه عمل که میرسه صدوهشتاد درجه متفاوت عمل می کنن! حالا هم فقط به خاطر اینکه فریناز ازم خواسته چندتا عکس از خودم میزارم بلکه زیارت شما از این وبلاگ مورد پسند و قبول ایزدی قرار بگیره  ... حالا یه موقع فکر نکنید که فکر می کنم خوشتیپو خوشگل و از این صوبتاما نه بابا اینارو میذارم فقط به خاطر فریناز گل که ازم درخواست کرده وگرنه من خودم آدم سکرتیم

ما رفتیم عزت زیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:54  توسط فریناز   | 



سلام به دوستهای گلم چطور مطورید اندر احوالات ما گر جویا باشید بد جوری قرو قاطم اولیش اینکه دوست و همراه مهربونم داره میره و دیگه جای خالی کامنت هاش رو هیچ چیزی نمیتونه پر کنه زمونه بدی شده دیگه

دوم اینکه جشن هفتاییها که دو هفته است دارم براش نقشه میکشیدم و همه ادمها رو راضی کردم تا من بتونم برم خیلی مسخره لغو شد اینم از برنامه ریزی های عالی ماهاست دیگه تازه بعد از دو هفته فهمیدند که نمایشگاه تا دوشنبه برپاست نه اخه تو فکر کن

حالا که اینقدر قاطی ام بد نیست برای تسلی روح و فکر خودم و شما چند تا جمله قشنگ بنویسم چطوره

شعور فهمیدن پیام پدیده هاست و سواد چگونگی پاسخ به انها

دل بستن به داشت ها گسستن از برداشتهاست

سنجش کار به نتیجه ان است و ارزش ان به حقیقتی که در هدف ان نهفته است

سپیدار بلند قامتی که دیدگاه همه درختان را درک کرده است به بینشی برتر از انه رسیده است

دلدادگان هنر را بیم دلشکستگی کجا و خواستگاران دانش را واهمه سر شکستگی کی

ادمیان سلقه نی ها را به اتش میکشند و نی ها قلب ادمیان را

خب عکس از پویان ندارم که براتون  بذارم پس از این گروه بد قول دوست داشتنی یک عکس براتون میذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8:42  توسط فریناز   | 



سلام به دوستهای گلم و تشکر فراوان از بهترین دوستهام پویان مهربون و مهتای نازنین و اقا مهدی گل

امروز  مطلبی رو که برای اپ جدیدم در نظر دارم مقاله ای که دو سال پیش برای روز قدس نوشتم  ازت خواهش میکنم کامل بخونش و نظرت رو دقیق برام بنویس

از یاسهای بنفش تا جنگ سرخ

از کودکی مینویسم ان روزها که تنها دلخوشیم هنگام بیداری از خواب تماشا کردن حیاط از پشت شیشه تمام قد اتاقم بود مخصوصا روزهای اخر زمستان که یاسها جوانه میزدند و تا رسیدن بهار شکوفه میدادند و جوانه های سبز رنگ به یاسهای ریز بنفش تبدیل میشدند

بوی یاسها تا هر خانه ای که میرفت برایشان دسته گلی از یاس میبردم تمام شادیم این بود که زیر اندازم را به حیاط ببرم و زیر درخت یاس بنشینم و کوبلن بدوزم

گنجشکهایی که روی درخت انجیر نشسته بودند و انجیرهارا نوک میزدند با امدن من پرمیکشیدند و روی  نرده ایوان مینشستند برایشان سوت میزدم تا دوباره سراغ انجیرها بیایند بعد صدای جیک جیکشان بلند میشد و صدای سوتهای من بلندتر

وقتی خانه خراب شد به دیدن خرابه اس رفتم درخت یاس نبود ولی  انجیر مانده بود و ریشه هایش از سنگ کنار باغچه بیرون زده بود ولی نه انجیری به شاخه اش بود ونه گنجشکی که انجیرها را نوک بزند ونه دختری که کوبلن بدوزد زیر سایه درخت

نمیدانم چرا تصویر کشتار قانا را  که دیدم یاد خرابه خانمان افتادم ما خانه را به میل بزرگترها فروختیم ولی دیدن خرابه اش برای من مرگ خاطراتم بود

ولی درتصویر تلویزیون خانه هایی بود که فرو ریخته بود که نسلی از بین برود برای انتقام واین شاید عقده ای است در وجود انها که هر از گاهی بر سر ملتی فرود می اورند

تازه در بین اوارهای ان خانه ها فقط چوب و اجرو سنگ نبود که فرو ریخته بود زیر همه اوارها دستی کوچولو که به سمت اسمان برده شده بود خشک مانند چوبی ایستاده

یا کودکی که به پهلو خوابیده بود تا خوابهای رنگی ببیند با این صدا لالالالالالایی..........................................

یا کودکی که چشمانش باز باز بود و داخل چشمانش پرپر از خاک از بس که بچه ها کنجکاوند چشمانشان موقع مرگ هم فضولی میکند

جنگ استبداد خونریزی تسلط بر عده ای بیگناه که قربانیانش کسانی نیستند به جز کودکان

چه انها که میمیرند و دفن میشوند و چه انها که دفن میکنند و یکهو پخته میشوند بدون هیچ لذتی از کودکی داشتن شاید هم سوختن بدون بوی عطر یاس

مثل کودکان فلسطینی در چشمانشان فقط بغض است از کشته شدن یارانش

هدفش کشتن و نابود کردن متجاوزان است وتمام نفرتش را در تکه سنگی کوچک جمع کرده ودر مشتش میفشارد ودر مقابل  دستان کوچک و خاکی او تفنگهای سیاه و براقی است که او را نشانه گرفته اند

نا امیدی در وجودشان نیست نه حزب الله نه قدسیان

پیروز میدانند همیشه حتی اگر خانه هاشان خراب شود کودکانشان بی سر پرست زنهاشان بی فرزند مردهاشان بی همسر پیروزی همیشه با انهاست

در این جنگ سرخ بدون هیچ صدای گنجشکی چون گنجشکها هم با بچه ها با جوانه های خوش بوی یاس 

در زیر اوارهای کثیف له شده اند و سوخته اند و پرپر شدندو

فقط سرخی جنگ به جا ماند وبس

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:0  توسط فریناز   |