تبليغاتX
رادیو جوان



سلام دوستهای گلم

توی این هفته بد جوری از زندگی زده شده بودم تا اینکه رفتم سراغ یک کتاب کوچولویی که بر خلاف ظاهر کوچیکش نوشته های بزرگ و با ارزشی در اون بود جمله های کوتاهی که هر کدومشون احتیاج به مکث و تفکر زیادی داره

چند تا از این جمله ها رو براتون مینویسم امیدوارم که همون تاثیری رو که روی من گذاشت بتونه روی شما هم بذاره

قلب ادمی به اندازه مشت بسته اوست اما گنجایش ان برای دوست داشتن تا بیکرانه های هستی

پیوستگی با نیروی بینهایت هستی چشیدن جاودانگیست

تولد انی است مرگ لحظه ای لذت ثانیه ای تحیر دقیقه ای زندگی فصلی اما عشق معرفت و کمال همیشگیست

دلداه فقط در فراموشی   دلبر خود را باز مییابد

چون میزبان نازنین همه درهای گشایش را بست ارام گیر که تو را تنها برای خود خواسته است

برای دوست داشتن سند مالکیت لازم نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:53  توسط فریناز   | 



سلام دوستهای خوبم  عبادتهاتون قبول باشه راستش رو بخواهید هر وقت ماه رمضان میاد من یاد خونه قدیممون میافتم که به اصرار بقیه مجبور شدیم بفروشیمش من عاشقانه اونجا رو دوست داشتم چون اونجا به دنیا اومده بودم و................................ خلاصه سرتون رو درد نیارمو برم سر اصل مطلی تقریبا دو سال پیش بود که رفتم و بهش سر زدم چیزی رو که دیدم رو میخوام براتون بنویسم

درخت خانه ام هرگز نمیخشکد

دیدن محله کودکی تاثیر زیادی در روح انسان میگذارد من زادگاهم را تنها به خاطر خانه ای دوست داشتم که خاطرات کودکی ام را در ان جای گذاشته بودم و امروز برای تجدید خاطرات به انجا میروم به محله قدیمیمان همان جا که کودکی ام در ان شکل گرفت

شاید کیفم را روی دشم بیندازم و لی لی کنان بدوم تا مدرسه حتما خانم کمالیان پشت در ایستاده واسم بچه هایی را که دیر امده اند را مینویسد وای یعنی دیرم شده

کتاب فروشی اقا بهرام رو میبینم ان طرف خیابان سر جای خودش است نمیدانم هنوز صدایم را میشناسد یا نه ان وقتها که مرا میدید خنده ای روی لبهایش مینشت و میگفت باز تواومدی نخودی کتاب ...را نداریم و دوباره خواهش و التماسهای من شروع میشد و او را وادار به اوردن کتاب از پشت ویترین میکردم

اقا بهرام که گرد پیری روی موهایش نشسته بود نگاهی از بالای عینک به من کرد و گفت نخودی تویی این همه وقت کجا بودیکتاب ...را داریما نمیخواهی

به ان طرف خیابان اشاره میکنم میگوید مدرسه را میگویی دختر جان مدرسه زمینش اجاره ای بود و صاحبش امد و خرابش کرد و برج ساخت دیگه حالا دوره برج ساختنه که مثل کندوی عسل صد تا سوراخ داره و مردم از روی ناچاری داخل اونها زندگی میکنند 

 به ان طرف خیابان میروم طول دیوار مدرسه را که حالا نرده های پارکینگ برج بلندی است طی میکنم بابای مدرسه را دم در برج نمیبینم

کسی توی حیاط نمیدود ناظم سوت نمیکشد

دیگر دختری پشت تریبون نمیرود و شعر نمیخواند

دیگر دختری از ترس خانم بهداشت ناخن بلندش را نمیجود

دیگر کسی از ابخوری مدرسه اب نمیخورد

لیوانم رااز کیفم در میاورم تا از ابخوری جلوی در برج اب بخورم اما اب ندارد

 به کوچهمان  میرسم میدانم که سر کوچه خانم خلج سلام و علیک گرمی با من میکند راستی نمیدانم دخترش ازدواج کرد یا نه

صدایی نمیشنوم

پنجره سرهنگ پرده ندارد

جلوی خانه خانم انصاریان تلی از خاک ریخته شده خانم انصاریان همسایه دیوار به دیوار ما بود صدایش را میشنیدم که میگفت پدر سوخته اخرش نگذاشتی من گوشهایت را سوراخ کنم جلوتر میروم

چشمانم ان چیزی را که میبیند باور نمیکند گلویم خشک شده و چشمانم تنها پیچک های خشک شده روی دیوار را میبیند

کاشی های سبز رنگ اشپزخانه روی زمین ریخته اند مادر از اشپز خانه صدایم میزند

اما مادر نیست کارگریست که شیشه ای در دست دارد

من به او نگاه میکنم و او مات و متحیر به من نگاه میکند

چشمانم از خاکی که بلند شده میسوزدولی پلک نمیزنم

درخت انجیر من خشک شده است و انجیرها روی زمین ریخته اند

دختری را میبینم که زمین حیاط را ابو جارو میکند و مهری از بالا صدایش میزند دختر خسته نشدی ولی نه ان دختر نیست کارگریست که زمین را گود میکند

ابپاش قرمز رنگ حیاط در گوشه ای افتاده بود یاد دختری افتادم که چند روز پیش زنگ خانه مان را زد و سراغ درختش را از من گرفت و من اورا دیدم که وارد حیات مجتمع بیست طبقه ای ما شد و به درختش اب داد

نگاهی کردم ولی درختش را ندیدم

ابپاش را بر داشتم و ان را اب کردم و به طرف درخت انجیر رفتم

کارگر با نگاهی مات و مبهوت مرا تعقیب کرد

مینشینم

اینجا خانه ماست به ان نگاه میکنم خانه ما اینقدر کوچک بود یا من بزرگ شده ام

چشمان را میبندم و گریه میکنم

یاد حرفهای اقا بهرام افتاده ام حتما اینجا هم چند وقت دیگر برجی میشود و چندین خانواده در ان زندگی میکنند

بلند میشوم و میروم و در راه به بناهی نوساز شهر و خیابانهای ان نگاه میکنم اری برج ساختن و از بین بردن ساختمانهی قدیمی پدیده ایست که امروز همه گیر شده است که باز هم جوابگوی این جمعیت زیاد و رو به رشد ما نیست

درست است که بناهای قدیمی و مخروبه جای خود را به اپارتمانهای شیک ومجلل میدهند و نمای شهر زیبا میشود اما این به این معنا نیست که خاطرات را از یاد ببریم فقط خودمان بمانیم و خودمان و در بناهای خودمان از معماری اصیل ایرانی یادی نکنیم

بیایید گذشته ها را از یاد نبریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:15  توسط فریناز   | 



سلام  حتما خیلی ها میدونند خیلیها هم  نمیدونند

امروز تولد فرزاد حسنی عزیزه ورودش به سی و یک سالگی رو تبریک میگم امیدوارم که همیشه بهترین باشه و بهترینها برایش اتفاق بیفته مجری بی نظیری که همتایش نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:32  توسط فریناز   | 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 8:25  توسط فریناز   | 



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 8:23  توسط فریناز   |